محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5248

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برد و به نزد بستر به كار شيشهء شرابى نهاد . صبحگاهان كسان وى فراهم آمدند . زن گفت : « مست شد و قى كرد و شكمش پاره شد و بمرد . » گويد : غلامان را گرفتند و به سختى تازيانه زدند كه به كشتن وى اقرار كردند و گفتند كه زن به آنها دستور داده ، پس زن را از خانه برون كردند و ارث به او ندادند . ابو الخطاب گويد : شبى جعفر بن يحيى برمكى ضمن صحبت گفت : « امروز رشيد ، يحيى بن عبد الله بن حسن را پيش خواند ، ابو البخترى قاضى و محمد بن حسن فقيه يار ابو يوسف نيز پيش وى بودند ، اماننامه اى را كه به يحيى داده بود بخواست و به محمد بن حسن گفت : « دربارهء اين اماننامه چه مىگويى ؟ آيا درست است ؟ » گفت : « درست است . » گويد : رشيد با وى محاجه كرد . محمد بن حسن به دو گفت : « با اماننامه چه مىكنى ؟ اگر كافر حربى نيز بود و از نبردگاه رفته بود ، در امان بود . » رشيد اين را در دل گرفت . پس از آن از ابو البخترى خواست كه اماننامه را بنگرد . ابو البخترى گفت : « اين از فلان و فلان جهت بىاعتبار است . » رشيد گفت : « تو قاضى القضاتى و اين را بهتر مىدانى » ، آنگاه اماننامه را پاره كرد و ابو البخترى آب دهان بر آن افكند . گويد : به كار بن عبد الله بن مصعب كه در آن مجلس حاضر بود ، روى به عبد الله بن - يحيى كرد و گفت : « اختلاف آوردى و از جماعت جدا شدى و با ما مخالفت كردى و قصد خليفهء ما كردى و چنين كردى و چنان كردى . » يحيى گفت : « شما كى باشيد كه خدا رحمتتان كند ؟ » جعفر گويد : رشيد خوددارى نتوانست و به شدت خنديد . گويد : يحيى برخاست كه سوى زندان رود ، رشيد به دو گفت : « باز آى ، مگر اكنون